بر روی سنگی کوبیدم
اکنون می فهمم
هم چکش خودم بودم
هم میخ
هم سنگ!!!!
/کافکا/
من فرو افتاده ام
از تمام راه ها، از تمام نام ها !!!
زندگی و هر آنچه در آن بود
به آسانی رخت بر بستند
و من اکنون
مات و مبهوت
گیج و گنگ
در برزخی پاینده و جاوید
دور خود می گردم
به دور خود می گردم، به امید احساس لذت گیجی ای
آنی
تا خود را، ثانیه ای، دمی ،لحظه ای
به دنیای زیبای فراموشی
بسپارم.
سنگین، سرد و مغموم
در کوره راه های این
سرزمین بازی
با خویش در گیرم
راه را می جویم
خویش را می بازم
خویش را می جویم
عمر را می بازم
عمر را می جویم
بازی را می بازم!
(چی شد اون ذوق شعری؟ کی کورش کرد؟هان؟!!)
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که در وحشت انگیز ترین شب ها
آفتاب را به دعایی نومید وار طلب می کرده ام....
حالا روزهای ماتم را که از تقویم برداری
دیگر تعریفی برلی سال وجود نخواهد داشت!!!
بارها گفته اند
می گویند
خواهند گفت:
زندگی زیباست
بارها گفته اند
می گویند
وخواهند گفت:
زیبایی انسان را شادمان می کند
ولی از اینان حتی یک تفر هم
نیاندیشیده است
نمی اندیشد
و گویا نخواهد اندیشید
چرا آدمی
زاده شدن را با گریستن آغاز کرد؟
تا همین الانه تو رختخوابم. هی خودمو این ور اون ور می کنم شاید که بیشتر بتونم دور شم و خوابم ببره... دریغ و افسوس راه گریزی نیست!!! اصلن دلم نمی خواست بیدار شم ...... همه چی همون جوریه...... خدا پاک کنتو غرض می دی؟ به خدا پس میدم!!!....همیشه همان، غم همان و غم واژه همان.....
? what do you want for me
ادما همیشه تنهان،شاید خدا ایجوری می خواد گوشه ایی از درد تنهایی همیشگیشو بنده هاش درک کنن...!!
انگار هیچ وقت نبودم. انگار بودنم تنها یه توهمی بر اساس یه تصادف احمقانه بوده....!!
تو این تنهایی ، من تنهام. نه تویی هست نه اویی نه هیچی!!!
تنهایی عریان..
الکی الکی زندگی میکنیمو اونم کم نمی ذارهو مارو می نماید!!!
هستی از ما آلت خورده ما از هستی .
لحظه های خوب چه زود می گذره ولی چقدر انتظار طولانی براش می کشیم!!!! اقلن می شه به خودم دلداری بدم که آخرش به خودم نمی گم حیف ازون همه انتظار..!!! ارزش داشت.....ولی هنوز تا اخرش مونده!!!!
چاکریم اوس کریم.....
اوایل کوچک بود
یعنی من اینطوری فکر می کردم.
اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شود آن را در غزلی یا قصه ایی یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شده و من همیشه از چیزهای که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم.
از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ــ بس که بزرگند ــ باید فاصله بگیرم.
از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در " دوستت دارم " خلاص اش کنم به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی رو حم .
فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی می ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند، و به سرعت بزرگ شد که از لا ی انگشتان من لغزید و گریخت آن قدر که من مقهور شدم ، آن قدر که وسعتش از مرز های" دوست دشتن " فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که حالا می خواهد در خودش مرا محو کند. اکنون با همه توانی که برایم مانده است می گویم " دوستت دارم" تا شاید اندکی از زیر فشار غریبی که بر روحم حس می کنم،رها شوم، تا گوی داغ را برای لحظه یی هم که شده بیندازم روی زمین.....
/مصطفی مستور/
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب،
در هر نقب چندين حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر..
از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب
دشنهي کشته است.
از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر
سر برزن، به خون نانفروش سخت دندانگرد آغشتهست.
از اينان، چند کس در خلوت یک روز بارانريز بر راه رباخواري
نشستهاند
کساني در سکوت کوچه از ديوارِ کوتاهي به روي بام جستهاند
کساني نيمشب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردهگان را
ميشکستهاند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم
من اما راه بر مرد ربا خواری نبستم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
در این جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و
در هر نقب چندين حجره،
در هر حجره چندين مرد در زنجير...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست ميدارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي شان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر برميکشد فرياد.
من اما، در زنان چيزي نمييابم
گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل کهسار روياهاي خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبورِ
اين علفهاي بياباني که ميرويند و ميپوسند و ميخشکند و
ميريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، همچو يادي دور و لغزان،
ميگذشتم از تراز خاک سرد پست...
جرم این ست؟
جرم این است؟
جدن واسم جالبه به چیشون می نازن؟؟! همه می تونن واسه خودشون کلاس الکی بذارن....حیف که نمی تونم سرد باشما،حتا با اونا..........
اگه به نازیدنه منم هم خوشگلم،هم خوش هیکل هم خوش تیپ هم ... و هم ..... دیدی سخت نیست منم می تونم
اخه چر باید بوتیو که از گیشا گرفته بگه از قائم گرفتم؟! قیمتشم n برابر کنه... آخه چه فرقی داره؟!!!!!
هرچی بگم کمه ، تقصیر مامانمه گفتم نمیاما، حالا باید تا وقتی اینجام تحمل کنه چون هی می خوام بگم:اه چقدر انن!!!
آمین
کلن در مقابل اینا باید گفت: به یه ور........
.بیاید دست به دست هم بدهیم به مهر(نه واقعن، اشکال شرعی داره )یه تست طراحی کنبم ببیینیم چند ٪ از ماها دچارشیم.هر گونه طرحی رو پذیرا هستیم...(فکر کنم خبلی دپ بزنیم بدش...!!)
کلاه فرنگی: این نیز بگذرد عزیزم،زندگی بالا پایین داره....
چرخ گردون گر دو روزی به مراد تو نرفت دائما" یکسان نباشد حال دوران غم مخور....
ـ:نه عزیزم چیزی نمی گذره ماییم که می گذریم بی آنکه علاجی پیدا کنیمو و دوباره و دوباره زخم سر باز می زنه و باز...........
آره، آدم به جهنم هم عادت می کنه!! نگام کن...........
نزديک به همين ميل هميشهی رفتن
انگار که بادبادکی از ياد رفته بر خارِ خوش باور
چشم به راه کودکان دبستانی دور
هی بیقراری غروب را تحمل میکند،
اما کمی دورتر از باد نابلد
عدهای آشنا
مشغول چراغانی کوچه تا انتهای آينهاند
انگار شب ديدارِ باران و بوسه نزديک است.
تو هی زلالتر از باران
نازکتر از نسيم
دل بیقرارِ من، ریرا!
رو به آن نيمکت رنگ و رو رفته
بال بوتهی بابونه ...
همان کنارِ ايستگاه پنجشنبه
همان جا
نزديک به همان ميل هميشهی رفتن!
اگر میآمدی، میدانستی
چرا هميشه، رفتن به سوی حريمِ علاقه آسان و
باز آمدن از تصرف بوسه دشوار است!
( سید علی صالحی)
تکرار تجربه هاست
و شیطان از دریچه ی صدف پوسیده یی سرک کشیدو گفت:
خداوند، اداره ی جهان را به انسان سپرده است!
(حسین پناهی)
زیرا در روی زمین و در روی آب، هیچ جا راهی به سوی سرزمین نیکبختان نخواهی یافت.
-------------------------------------------
اگر بت ها را واژگون کرده باشی، کاری نکرده ای. وقتی واقعا" شهامت خواهی داشت که خوی بت پرستی را در درون خویش از میان برده باشی.
------------------------------------------
می گویید : خدای شما مهربان است؟ راستی آیا پشیمانی و عذاب وجدان را نیز که هیشه از آن سخن می گویید، گزشی از جانب خداوند ، و از جانب محبت می شمارید؟
-------------------------------------------
هر چه در پیرامون شما باشد دیر یا زود جزو خود شما می شود.
آنگاه نوبت عادت فرا می رسد. زیر هر جا که مدتی درازا در آن نشسته باشی،آخر فرسوده می شود.
(یاد بیگانه ،کامو می افتم،جز عشقولیامه شدید)
----------------------------------------
ایا قوی هستی؟ قوی مثل خر...
ایا مغرور هستی؟ انقدر مغرور هستی که از بی حاصلی خود خجالت نکشی؟!!
----------------------------------------
فقط دو راه برای رهایی از هر رنجی هست،هر کدام را می خواهی انتخاب کن :
مرگ سریع، یا عشق طولانی.
{من می فکرم که:هر دوش ناشناخته،غیر قابل پیش بینی،وشایدم هیچ!! ........
بازم می فکرم که: رهایی وجود نداره ،نه از رنج نه از ترس نه از کابوس..و همش وهم و آرزو...
نه این دنیا،نه اون دنیا....پس گزینه ی هیچ کدام...
هان؟؟؟
می خواید امتحان کنید،ما که امتحان کردیم ولی همچنان هاج و اجیم میون موندن و رفتن...
فعلن باید همچنان به این پوچی(زندگی) ادامه بدیم ،بخاطر گل روی بعضیا
}
|
| |||||||
واقعن چقدر خوبه که شب هست،که یکم از دنیای مادی دور شم، فکر کنم،که هستم، که می توانم باشم........خیلی دوسش دارم،کلن زاده ی شبم....
اگر بیهوده زیبا ست شب، برای که زیباست شب؟ برای چه زیباست شب؟
حالا روزها به نفرین هزاران ساله ی عمر تن می دهیم
و شب ها
زیر فانوس بی فروغ خانه
در انتظار معجزه های کوچک می نشینیم
و اوقات فراغت خود را
وقف گریه های بی حاصل می کنیم..........
------------------------
و در این دیار
تنها ترین واژه من ام
که گاه
حتا مرگ نیز آن را از یاد می برد....
و شاید
تنها مردگان از میلاد ما خرسند شوند
زیرا که تنهایی شان
چندان به درازا نخواهد کشید.
دلم خدا میخواد... امشب دلم هوای خیلی چیزارو کرده...گمونم باز فلسفه م عود کرده............
نمی دونمممم....... ولی می ترسم از این همه ساعت و دقیقه که با سرعت نور می گذرن... به یه چشم به هم زدن یه ترم گذشت...می ترسم بدجوری غافلگیر شم...اصلن چرا اومدیم که بخوایم بریم؟ چرا بمون دادی که بخوای بگیری؟اصلن من از خودم چی دارم؟ هیچ (می دونم دارم چرت می گم...)
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ ، هیچی نیست...
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
که ای بیخبران راه نه آن است و نه این
------------------------------------
از آمدنم نبود گردون را سود
و از رفتن من جاه و جلالش نفزود
و از هیچ کسی نیز ، دو گوشم نشنود
که این آمدن و رفتنم از بهر چه بود!!
-------------------------------------
بنگر ز جهان چه طرح بر بستم، هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم،هیچ
شمع طربم، ولی چو بنشستم،هیچ
من جام جمم،ولی چو شکستم،هیچ
من غلام قمرم،غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم ،عشق مرا دید وبگفت آمدم،نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو
گفتم ای عشق،من از چیز دگر می ترسم گفت:آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم سر بجنبان که بلی ،جز که به سر هیچ مگو
قمری،جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر ، هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این،دل اشارت میکرد که نه اندازه ی توست این،بگذرهیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟ گفت: این روی غیر فرشته ست و بشر،هیچ مگو
گفتم این چیست؟ بگو زیر و زبر خواهم شد گفت: می باش چنین زیر و زبر ،هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو، رخت ببر ، هیچ مگو
گفتم:ای دل،پدری کن،نه که این وصف خداست؟
گفت: این هست ، ولی جان پدر ، هیچ مگو
من فکر می کنم آن دختری که فقط صداهای قشنگ شنیده بود دیگر کر شده است.
دل او بد جوری تنگ بود.
او حتما" کر شده است.
------------------------------------
من دلم می خواهد به این همه صدای بد فحش بدهم.
من دلم با یک فحش خالی نمی شود.
من دلم پر شده است.
من دلم می گوید همه ی بچه های کوچه بزرگ شده اند.
من دلم می گوید همه ی بچه های کوچه به این همه صدای بد عادت کرده اند.
من دلم می گوید: ساکت!!!!
----------------------------------
من فکر می کنم انسان ها همه تخم مرغ هستند.
من هرچه انسان دیده ام، که شکسته است
توی او زرد بود.
من فکر می کنم توی همه ی انسان ها زرد است.
من فکر می کنم که انسان ها همه تخم مرغ هستند.
-----------------------------
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟
چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟
چرا دیگر هیچ کس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟
چرا هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانی طولانی زل بزند؟
چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟
چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام
که من از همه ی چیزها نصفه مانده ام
که من از همه ی آدم هانصفه مانده ام....
چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرائت داشته باشد در چشم های من زل بزند
و هم جرائت داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟
-------------------------------
من می خواهم از این روز نصفه بروم.
به جای که هیچ چیز در آن جا گاز زده و نصفه نباشد.
------------------------------
( سولماز دریانیان)
من با زخم زبونات رفیقم،مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم
با تو من، چه داری به گریم می خندی،کاش می شد بیاییو به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم
کار دل نباشی تمومه عزیزم...
می دونین چی شده؟! دیشب من یه غذایی درست کردم( جاتون خالی ) بعد خوردیمو جم کردیمو اینا... ولی هنوزم ازش تو قابلمه مونده بود الان که پاشدم که تندی غذا بخورمو برم کلاس میبینم چیزی ازش نمونده!! گفتم حتمن یکی نوش جان کرده، و کاش اینجوری بود.... ولی هیچکی غذا نخورده بود!! بعد از قسم دادن تک تک اعضای خانه (که اگه شبی نصفه شبی اومدی خوردی بگو، تورو خدا راست بگو) همگی رزد کردیم چون هیچکی نخورده........ولی وجدانن جن شکمو و خوشلیقه یی داریم ( تنها از غذای من خورده در صورتیکه یه غذای دیگه هم بوده)
ولی واقعن کی بوده ؟؟!! به نظر شما کیه؟ چی می تونه باشه؟؟!!!
اگه روح، امید وارم مثل روح حسن(حلقه سبز) باشه....
اگه از ما خبری نشد بدانید و آگاه باشید که روح و یا فرد ۵ام خونه ی ما زیادم مهربون نبوده......
من از ارتفاع یبزارم
از بهشت که می آمدم
بال هایم را تحویل دادم
حالا میان آسمان و خودم
و این تاب
گیر کرده ام
هر بار
به زمین می رسم
رنگ عوض می کنم
من وصله ناجوری هستم
برای همه ی ارتفاع ها
مرا به زمین برگردانید!!
کدام گزینه صحیح است؟
ـ نردبان هایی را می شناسم که از ارتفاع بیزارند و زن هایی که پله پله مرا به ارتفاع می برند.
ـ بادهایی را می شناسم که به بد مستی خو کرده اند و راهبه هایی که دلواپس بکارت خویش اند.
ـ آدم هایی را می شناسم که چشم بسته می پذیرند عبور از چراغ قرمز اشکال شرعی دارد!
ـ جاده هایی را می شناسم که به انتها نمی رسند و من در رویای رسیدن پیر می شوم.
ـ همه ی موارد فوق
/مهدی قاسمیان/
چی بگم، چی نگم،از کجا بگم...امروز روز خشنگی بودو کلی حال بردیم(بر عکس شبش که خیلی سخت گذشت....!!!)ّ من و best friendام امروز یه لیست تهیه کردیم از جیزایی که دوس داریمو نداریم، از عمو صادقو دائی سهراب تا ممول....البته لیست بدهامون خیلی خیلی کمتر از خوب هامون بود(نتیجه: ا آدمهای مهربونی هستیم!!) بعد هم که به میعادگاه(کتاب فروشی) رفتیم که در وصف حالمون best friendام بسیار گفته است ولی هرچه در این باب بگویم کم است....
وجدانن اگه این کتابی قشنگ قشنگ (و البته اهنگای قشنگ) نبودن چی میشد؟۱؟! ادمی میموندو بار گرانشان که حتمن له میشد..........
و خیلی جالبه که خواب از سرمون پریده و همچنان ادمه میدهیم...
ارنست ,من از مردن خوشم نمیاد.یک طرف زندگی است و جمعیت و کثافت کاریهای جمعیت; اون طرف هم مرگ.
بدیش این است که همه حق دارن بمیرن و به حقشون میرسن. این دموکراسی مادر قحبه همینه.من که میگم اینجا به ما حقه زدن. کلاه سرمون گذاشتن. میفهمی چی میگم؟...
میگن میلیاردها سال پیش از این ما همه از اقیانوس در اومدیم.اما قبل از اون کجا بودیم؟و قبل از قبل از اون؟و قبل از قبل از قبل از اون؟هیچکس نیست جواب بده.همه اش همون پوزخنده...بعضی وقتا خیال میکنم آدم به دنیا اومده که اسباب تفریح مردم بشه...آن بالا یه خنده هست همه اش تمسخر.اما پشتش کسی نیست.
خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری
کاش می شد واسه مدتی از دست اینهمه افکار خلاص شم، به خواب هم نمی شه رجوع کرد تا کابوس و رویا و بختکو اینا هست. تازه چه فایده اصل موضوع که همونه.... ،می خوام یکم نباشم،مرخصی بدون حقوق، نه ابنکه خدانکرده بمیرما،اصلن مرگو دوس ندارم........... خلا می خوام!!
فقط همین!!{کمه نه؟!!}
بنده ی چند تا خدا باید با شیم؟؟؟!!
فکرمون هندونه
روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت، یکی شو برداریم بسه!!!
شب که می شود
سرمان تاریک ، دلمان پر نور
صبح که می شود
سرمان سنگین ، دلمان خاموش.
انسان تنها مخلوقی است که نمی خواهد همانی باشد که هست!
تمام زمین چنان طرح ریزی شده است که صورت آدم همیشه باید رو به بالا باشد و نگاه انسان ، همیشه گدایی کند.
در دنیای که همه چیز را می توان انکار کرد، نیروهایی نیز وجود دارد که قابل انکار نیست و ثابت می کند روی این زمینی که هیچ چیزش مطمئن نیست ما اطمینان هایی برای خودمان داریم....
نه در زندگی و نه در مرگ،
نه وطنی هست و نه صلح و آرامشی!!
مثل سنگ عمل کنید، در مقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد به سنگ بپیوندید.....
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن که "سگ من نبود".
ساده است ستایش گلی، چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن " که دیگر نمی شناسمش"
ساده است لغزش های خود را شناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن " که من اینچنینم"
ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نبز هم.
ادمی حسرت سرگردونه، ناظر هلهله ی باد و علف !!!
هیجا نی ست بشر............
ادمی صندلی سالن مرگ خودشه!!!!!
دلم گرفته
درست مثل لک لکی که بال هایش را برای کوچ امتحان میکند.
دلم گرفته است
و می دانم
این هواپیما هیچ وقت بر دریاچه ای فرود نمی اید....
ما چرا می بینیم؟
ما چرا میفهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟
من می خوام برگردم به کودکیییییییییی ........................


