از این همه تکرار
خسته ام.
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ز ماه
امشب دگر زهر کار، خسته ام
دل خسته،سوی خانه،تنِ خسته می کشم
آخ،کزین حصار دل آزار، خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار،خسته ام
از او که گفت
"یار تو هستم "
ولی نبود
از خود که بی شکیبم وبی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس، که بسیار ،خسته ام
ن.د/
-------------------------------------
ـ بسیار خسته ام از خودم!
اینجا همه رنگا سیاه، همه تکراری، خنده های تکراری تلخ.
همه پنجره ها بسته.
ـ سخت می گذرد.
ـ تند می گذرد.
ولی می گذرد...خوبه که می گذرد..
ـ هو وقتی مرهم نیستی درد نباش.
ـ رنج ما قویتر از مشروبه،میخونه افسونه.
ـ یه درد قوی،عمیق ..شاید تن فروشی!!
ـ از همه دنیا،تنها به تو
به تو پناه می آورم
این خود اشتباه بود از آغازـ نه؟!
ـ به سراغ من اگر می آیید، لطفا راهتونو کج کنید،بیخیال شید.
ـ همه چی بوی مونده ی یخچال میده..حتی دوست داشتن.
ـ اینجا همه آرزوها پوسیده.
ـ اینجا همه لبخندا ماسیده.
-اینجا همه فکرا کهنه.
- اینجا اعتقادا....!!!!
- اینجا همه نقاب دارن...
اینجا خر تو خرِ ...
ـ فردا نذری داریم!!!!!!!!!!
ـ تو از یادم نمی روی
خاموش به رساترین شیون آدمی،
ـ تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار،
ـ تو از یادم نمی روی
سفر ساده از تمام دوستتْ دارمِ تنهایی،
ـ تو از یادم نمی روی
سوزَنْریزِ بی امان باران، بر پیچک و ارغوان،
ـ تو از یادم نمی روی
تو...
تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟؟
دیر آمدی ...دُرُست!
پرستار پروانه و ارغوان بوده ای، دُرُست!
....
خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی خبر،چرا؟
آه که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیدم،
چقدر کوچه را تا باور آسمان و کبوتر
تا خواب ِ سر شاخه در شوق ِ نور
تا صحبت ِ پسین و پروانه پائیدم
ـ و تو نیامدی!
مرا نان و آبی، علاقه عریانی،
ترانه خُردی، توشه قناعتی
ـ بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کنم.
صالحی/
------------------------------------------------------------
ـ در جمع من و این بغض بی قرار
جای تو خالی ـ
ـ هم چنان درس نمی خونیم.
ـ هم چنان در شرایط ciritical بسر می بریم.
--------
میگن در این روزای مانده به امتحانا با خدا آشتی کن و دست به دامنش شو، نذری هم بزن، که از مشروطی نجاتت بده، ولی عمرا.خودمو سنگ رو یخ نمی کنم.
* یه ترم هر غلطی دلت خواسته کردی، سر کلاس ـ اگه ـ می رفتی، جزوه که عمرا،پارو پاـ کتاب های خشنگ خشنگ می خوندی و به استاد لبخند تحویل میدادی..۱۰،۲۰روز هم تعطیل،پای فیلمو،کتابو،حرفو،اینترنت....و هر روز هم مراسم افسردگی،اشک...جن، ترس،توهم،جیغ ِ بَوَفْش!!!!
آخه تورو چه به دانشگاه؟!!!!
ـ خداجون مامانینام آرزو دارن .میخوان بچشون مهنتس شه...تازه شم درسامو دوس دارم..
* تو ! هه !!معلومه...!
ـ هیچکی منو دوس نداره...حتی تو..بسه دیگه چقدر دعوام می کنی... همش همه دعوام می کنن، نمی دونم چرا ناامید نمی شن؟!!! من آدم بشو نیستم.قول می دم!
----------------------------------
بالاخره یک وقت میرسه که اگه درست نگاه کنی، میبینی:
عمر هیچ پیشامدی بیست و چهار ساعت بیشتر نیست.
مثل باران تشنه به طعم نی.
به بوی خاک و به عیش دی.
بگذار خوب نگاه ات کنم.....
هی دی باردار اردیبهشت،
هی دی باردار اردیبهشت!
ببین لب از لمس ولرم تو
تا کجای این زَمْهَریر،
به زِهْدان نی می رسد.
هی پیداترین پاره ی بلور
اضطراب شکستن نور!
من با اجازه ی تو
از ترنم نی خواهم گذشت،
و چلچله در خواب دی
به دانایی خنیاگران خواهد رسید.
هی عسل نوش آهوی هو
پس کو
کلمات پنهان من و
مزامیر حضرت او، کو؟
/صالحی/
بنده دیروز تفلدم بود.یعنی دقیقا" ۱۱ شب، میشه ۲۱ سال و ۱روزم.. دیگه پیر شدم . من نمی خوام بزرگ شم..
ما می خواستیم به همین مناسبت میمون مراسمی داشته باشیم. واز آنجا که شانس ما بسیار تخمی می باشد بسیار آلت خورده که بدجور درد می کند...
انقدر که می خواستیم در خیابان زار بزنیم...و کاش تموم می شد معلوم نیست چه بر ما برود و مراسم م تا حدی به گند کشیده شد..ولی ما چون پوستمان بسی کلفت است سعی کردیم به روی خودمان نیاوریم و خوش بگذارانیم.
ما به همراه عشقولیمان و خواهر عشقولیمان و دوست جونمان(پپلینو) و عشقولیش در یک جای بسیار گیاهی یک تولد کاملا گیاهی گرفتیم.نه می توانستیم عکس بگیریم نه نینای نینای کنیم نه بخندیم ..چون هم محرمه و هم اونجا بسیار گیاهی بود، که ما نیز هیچ کدوم از اینارو نکردیم!!!!!! و نمی دونم چرا فهمیدن که ما یکم چیزیم، یعنی با بقیه فرق داریم. یعنی یکم منگلیم... نمی دونم چرا!!!
ولی با تمام این تفاسیر من اصلا حس تولد نداشتم. اصلا احساس نکردم که امروز متولد شدم.حتی مثل سال های دیگه نه ناراحت و نه عصبانی.. هیچ حسی نداشتم!
هی با خودم مرور میکردم:امروز تولدمه .امروز تولدمه ... انقدر مسخره ،که به ساعت نگاه می کردم میدیدم که هنوز ۱۲ شب نشده بعد هی تلقین می کردم که....ولی اصلا فاییده نداشت حتی با تمام تلاش عشقولیمان...
تولد هم مثل بقیه روزهاست. ولی من دوس داشتم یه روز هم که شده با بقیه روزام فرق کنه.حداقل این توهم بم دست بده که این روز ماله منه!!!
ولی نشد که بشه...
با فکر نکردن به همون آلت و تولد درونی ، می تونم بگم که خوش گذشت.و جای شارلوت وآقاشون و گوسی جونم خیلی خالی بود.
خود را از دوردست بدین جا بخوانم تا دل از خویشتن ببرم و جز با خود به کسی سرگرم نباشم.
--------------------------------------------------------------------------------
مژدگانی ای خیابان خوابها،می رسد ته مانده ی بشقابها
وقتی گشنه م ،ممکنه ، شاید، یکم ،به فکر اون n نفری بیفتم که تو هر دقیقه از گرسنه گی میمیرن ....
وقتی سردمه(مثل الان که، دارم با دستکش و کلاه تایپ می کنم) ، ممکنه ،شاید، یکم،بفکر کارتون خوابایی که دارن از سرما سگ لرز میزنن،بیفتم.
وقتی مریضم ، ممکنه ،شاید، یکم ،بفکر اونایی بیفتم که تو بیمارستان دارن ضجه می زنن و دنبال معجزه می گردن!!!!
وقتی.....
چه فاییده منی که بفکر ست رنگ لاکش با شالشه!!!
منی که یه روز در میون تو بازار پلاسه تا فلان چیزو که دیده و خوشش اومده، حتما" حتما" بگیره..
منی که تو فکر مدل گوشی....رینگ ماشینشه...
منی که تو فکر پارتی آخر هفته و دافی های هلو، بساط قرصو عرقو ابسولوته...
منی که به فکر مارک شورتشه که وقتی خم میشه ، بقیه حسابی کف کنن واسه مارک شورتش..
منی که همش به فکر تیغیدنه باباو چاپیدنه ننه ست..اما یه بنده خدایی اصلا بابا ننه ای نداره ....
منی که به فکر عمل اینجا و اونجاشه،که باسنش حتما باید جنیفری بشه چون با باسن معمولی کارش راه نمی افته ولی یه بدبختی بچه اش باید بمیره چون پول دوا دکتر نداره.
............
گه تو این من ها ، که حتی هیچ منیتی از خودش نداره، اگه داشت حتما" ک.ن خودشو بقیه رو پاره میکرد...
--------------------------------------------------------------------------------
زنده باد مرفهین بی درد!
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
خوشبختی از آن شیرینی هایست که باید گرم گرم خورد،نمی شود آن را به منزل برد. همینکه کسی بخواهد آن را به هر قیمت شده حفظ کند، گه کاری می شود.
(رومن گاری)
نمی دونم باید چه جوری بشم که بگم خوشبختم!!خوب میدونم خوشبختی کامل، نیست.هیچ چیز مطلقی وجود نداره، غبر خودش! ولی خوب به کی می گن خوشبخت؟!!
قبلنا می گفتم اگه فلان بشه، چی میشه.ولی خوب هیچی نشد!! (بازم انسان، انسان زیاده طلب!!)
گمونم الان خوشبخت باشم، اگه به فلان چیزها و فلان کس ها فکر نکنم!!! ولی نمیشه وقتی آدم های که دوسشون داری هیچ وقت رنگ آسایشو نمی بینن . تو آسایش داشته باشی.هر چقدرم که عادت کرده باشی روتو اونور کنی .. یعنی تا کی باید رومو اونور کنم؟ تا کی؟!!
فعلا" که باید رومو همش اونور کنم تا یه وقت این فکرا مزاحم درس خوندنم نشه !!! آخه نه همش درس می خونم!!!!!!!!!!!!
من مشروط میشم .میدونم..
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی!!
سرگیجه،سرگیجه ی بودن !
گیج می فت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب..
سرگیجه،دود،حسین...برقم که نیست با شمع،عجب فضایی..
حس خوبیه ولی مثل همیشه آغشته به غم و ترس.
غم ترس از دست دادن این لحظه ها.
این لحظه ها که می تونم بخونم و لذت ببرم.
می تونم گوش بدم و لذت ببرم.
می تونم بفهمم و لذت ببرم.
می تونم نفهمم و لذت ببرم.
می تونم گریه کنم و لذت ببرم.گریه کنم..
همیشه آرزوی ساعت برناردو داشتم و دارم و خواهم داشت. دلم می خواد زمانو حبس کنم تو خودم. نمی خوام بگذره،برای اینکه نگذره کییو باید ببینم؟!؟!! ....رویا رو!!
می ترسم از این همه لحظه که داره جلوم پرپر می زنه...
من می ترسم پس هستم!
دلم می خواد بخاطر تمام گشنه ها ـ گشنه بمونم.
دلم می خواد بخاطر تمام تشنه ها ـ تشنه بمونم.
دلم می خواد بخاطر تمام مرده ها ـ بمیرم.
ولی انسان، انسان پوک و خودخواه...(همون خود خواهی عریان!)
چگونه می توان در این جهان زیست
و چیزی برای از دست دادن نداشت؟
چيزى به ساحل مي برد و
چيزى ديگر را مى شويد
چون به سركشى افتد
انبوه ماسه ها را با خود مى برد
اما تواند بود
كه تخته پاره يى نيز با خود به ساحل آرد
تا كسى بام كلبه اش را
بدان بپوشاند
هيچ چيز دور از ذهن نيست!
آدمى گاهى يه حماقت و بچه گى مى كنه كه هم خود آزار مى بينه هم آزار مى ده و مى خواهد از سر شرمسارى و تنفر شديد نسبت به خود , خود را خلاص كند!
و پى مى برد كه هيچ استثنايى وجود نداره و همه چيز نزديكه , همه چيز......
پى می برد كه بعضى چه پروو , و بعضى چه مهلبون .
تو را مى دانم و نمى دانم
تو را مى خوام و نمى خوام
تو هستى و نيستى
تو خوبى و بدى ......
* وقتى با توام دنيا به هيچ كه هيچ !*
ـ هم چنان كه مى گذرى , به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن .
به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست .
ـ تنها خداست كه نمى توان در انتظارش بود.در انتظار خدا بودن يعنى در نيافتن اين كه او را هم اكنون در وجود خود دارى.
با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.چی خیال کردید؟ همه تون، از وکیل و وزیر گرفته تا سپور وآشپز و پرفسور ، آخرش می شید دو عدد.خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید ،
فاصله ی دو عددتون میشه صد. صدامو می شنفید؟ می شید یه پیر مرد آب زیپوی عوضی بو گندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید.می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند؟ واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در می آرید؟
بد بخت ها! شما خودی خود بد بخت هستید، دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر می کنید؟
از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد، اولین کاری که می کنید ، یعنی آسونترین کاری که می کنید اینه که عاشق همدیگه می شید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سر در نمی آره. عاشق می شید و بعد ازدواج می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حالتون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز میرید و عاشق یکی دیگه می شید . لعنت به همه تون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید.
اگه خیلی شانس بیارید، اگه خیلی زودتر ریق رحمت رو سر نکشید،خیلی که تو این خراب شده باشید هفتاد،هشتاد سال بیشتر نیست.لامسبا اگه هفتصد سال می موندید چی کار می کردید؟ گمونم خون هم رو تو شیشه می کردید.گرچه همین حالاشم می کنید.یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟به شرفم قسم هر کاری که خواستید کرده ید و اگه نکرده ید مطمئنم که از سر دلسوزی و این جور چیزا نبوده ،حکما" عرضه ش رو نداشته ید.
آهای عوضی ها !
آهای با شما هستم!
با شما که هر کدوم تون فکر می کنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتاده ید.اگه تا حالا کسی به تون نگفته من می گم که هیچ آشغالی نیستید.حیف این زمین که زیر پای شما ست.حیف این زمین که توش دفن تون کنند . شما رو باید بسوزونند.شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا...
(م .مستور)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
دلم می خواد فریادش بزنم.چنان حرف دلمو میزنه که....
فقدان چنتا چیز برام واقعا" غیر باور، خودش،اونا و کتاباو و آهنگام.....وای که دوسشون دارم.
واسه چی واقعا"؟! اگه این یه دقیقه انقدر مهمه پس چطور می ذاریم دقیقه که هیچی روزا و سالهامون اینجوری حروم شن؟؟!!در گه دست و پا بزنیم که چی؟ بعد هندونه بگیریم بریم دور هم؟!!!
ولی با تمام این تفاسیر شب یلدای خوبی بود و قدرشو دونستیم و تا ۸صبح بیدار بودیم و چه کارها که نکردیم
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وانکه این کار ندانست در انکار بماند...
در جهنم همیشه
به خدا می رسی!!!( ...تو ذات آدمی)
زندگی بدجور تو کوچه پس کوچه هاش خرتو می گیره که داد بزنی : خدا شکرت.چاکریم....
ما در این روزها ( یعنی از ۳شنبه تا همین الانه)بسیار مریض بودیم. پنج شنبه یی صبح بیدار شدیم و رفتیم به خانواده مان پیوستیم که دور هم گوسفندیو که پدر گرام از تهران تا اینجا پشت ماشین گذاشته (تو گونی
) بخوریم و بخندیم... و خوش بگذرانیم!!! و خوب ، خوش گذشت.باغو گلو ملو....![]()
بعد شب همگی رفتیم که بخوابیم و ما در رختخواب رومن گاری مطالعه می کردیم واز قضا به مرگ فکر می کردیم(۲باره دچار خودآزاری شدیم !) ساعت ۳ بود که دیدیم سرمان به شدت درد می کند گفتیم حتما" بخاطر کم خوابی و مریضی این چند روز است و به روی خودمان نیاوردیم و خوابیدیم ساعت ۶ از زور سر درد و حالت تهوع بیدار شدیم و پا شدیم بریم w.c که افتادیم و بیهوش شدیم..چیزی یادمان نیست ولی گویا حالت بدی بوده پدر گرام کلی سیلی میزند که ما حتی یه دونشو یادمان نیست. و مادر عزیزمان جیغ و گریه: که دخترم از دستم برفت(نمی دانسته که ما در از رو بردن ازرائیل بسیار کار درستیم) ولی این حال بی حالی و فراموشی عجب باحاله... .خود را در حالی در یافتیم که در بیمارستان بودیم همراه خوانواده وخانواده ی دوستمان. که هر کس زیر اکسیژن و سرم به سر می برد! گویا دچار گاز گرفته گی شده بودیم!!ا(از دردو اینا نمی گم دیگه بی خیال)
ولی کلی برای خودمان متاسفیم که حتی از یه بچه ی ۷ساله ضعیف تریم..
چندتا اگه!!!
ــ اگر من به خانواده م نمی پیوستم و بلایی سرشان می امد .چی می شد؟!!!
ــ اگر حال بابام و خانم دوستمان بهتر از بقیه نبود که اوضاع را جمع کنند چی می شد؟!!!
ــ اگر کمی دیرتر از خواب بیدار می شدیم چی می شد؟!!
ــ اگر سهمیه ی بنزینمون ته کشیده بود چی می شد؟!(آمبولانس هم که واسه جنازه جم کردن میرسه کلی منتظر بودن و در اخر می فهمی اگه جونت مهمه خودت پاشو برو..!!)
ــ اگر اون گوسفندو سر نبریده بودیم چی می شد؟!!( شایدم نفرین گوسی جون بوده!!!)
فکر کنم اگه این اگه ها نمی شد در روزنامه حوادث درج میکردن که دو خانواده به دلیل گاز گرفته گی در ویلایی در فلان آباد به درگاه حق پیوستند..
شایدم فقط دوست جونمان در وبش مینوشت که دیگه فریادی نیست...شایدم هیچی به هیچی!!!!
و در آخر می گوییم:
الهی!
گهی به خود نگرم، گویم: از من زارتر کیست؟
گهی به تو نگرم ، گویم: از تو بزرگوارتر کیست؟


