تبليغاتX
فریاد من همه گریز از درد بود -

من فکر می کنم آن دختری که فقط صداهای قشنگ شنیده بود دیگر کر شده است.
دل او بد جوری تنگ بود.
او حتما" کر شده است.
------------------------------------
من دلم می خواهد به این همه صدای بد فحش بدهم.
من دلم با یک فحش خالی نمی شود.
من دلم پر شده است.
من دلم می گوید همه ی بچه های کوچه بزرگ شده اند.
من دلم می گوید همه ی بچه های کوچه به این همه صدای بد عادت کرده اند.
من دلم می گوید:  ساکت!!!!
----------------------------------
من فکر می کنم انسان ها همه تخم مرغ هستند.
من هرچه انسان دیده ام، که شکسته است
توی او زرد بود.
من فکر می کنم توی همه ی انسان ها زرد است.
من فکر می کنم  که انسان ها همه تخم مرغ هستند.
-----------------------------
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر سخت است؟
شجاعت پیدا کردن مگر چقدر عجیب و غریب است؟
چرا دیگر هیچ کس شجاعت ندارد؟
چرا دیگر هیچ کس فکر نمی کند که باید تکانی به خودش بدهد و یک شجاعت تکان خورده پیدا کند؟
چرا  هیچ کس شجاعت ندارد تا در چشم های من طولانی طولانی زل بزند؟
چرا هیچ کس شجاعت ندارد آن طور که فکر می کند و آن طور که قلبش فکر می کند زندگی کند؟
چرا هیچ کس نمی فهمد که من نصفه مانده ام
که من از همه ی چیزها نصفه مانده ام
که من از همه ی آدم هانصفه مانده ام....
چرا من دنبال کسی هستم که نصفه نباشد؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم؟
چرا من دنبال آدم شجاعی هستم که هم جرائت داشته باشد در چشم های من زل بزند
و هم جرائت داشته باشد یک دل سیر زندگی کند؟
-------------------------------
من می خواهم از این روز نصفه بروم.
به جای که هیچ چیز در آن جا گاز زده و نصفه نباشد.
------------------------------

                                                                                    ( سولماز دریانیان)

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 2:30 توسط خورشیدی از اعماق |