تبليغاتX
فریاد من همه گریز از درد بود -
روزها می گذرن تند تند.... بی مجال اندیشه به بغض های خویش!!
الکی الکی زندگی میکنیمو اونم کم نمی ذارهو مارو می نماید!!!
 هستی از ما آلت خورده  ما از هستی .
لحظه های خوب چه زود می  گذره ولی چقدر انتظار طولانی براش می کشیم!!!! اقلن می شه به خودم دلداری بدم که آخرش به خودم نمی گم حیف ازون همه انتظار..!!! ارزش داشت.....ولی هنوز تا اخرش مونده!!!!
چاکریم اوس کریم.....


اوایل کوچک بود    
 یعنی من اینطوری فکر می کردم.
اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شود آن را در غزلی یا قصه ایی یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شده و من همیشه از چیزهای که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم.
از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ــ بس که بزرگند ــ باید فاصله بگیرم.
از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در " دوستت دارم " خلاص اش کنم به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لجم گرفته است. از ناتوانی و کوچکی رو حم .   
فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی می ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند، و به سرعت بزرگ شد که از  لا ی  انگشتان من لغزید و گریخت آن قدر که من مقهور شدم ، آن قدر که وسعتش از مرز های" دوست دشتن " فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که حالا می خواهد در خودش مرا محو کند. اکنون با همه توانی که برایم مانده است می گویم " دوستت دارم" تا شاید اندکی از زیر فشار غریبی که بر روحم حس می کنم،رها شوم، تا گوی داغ را برای لحظه یی هم که شده بیندازم روی زمین.....
                                                                             
                                                                                    /مصطفی مستور/








+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 3:43 توسط خورشیدی از اعماق |