تبليغاتX
فریاد من همه گریز از درد بود -
زندگى به امواج دريا ماننده است
چيزى به ساحل مي برد و
چيزى ديگر را مى شويد

چون به سركشى افتد
انبوه ماسه ها را با خود مى برد
اما تواند بود
كه تخته پاره يى نيز با خود به ساحل آرد
تا كسى بام كلبه اش را
بدان بپوشاند


 هيچ چيز دور از ذهن نيست!   

آدمى گاهى يه حماقت و بچه گى مى كنه كه هم خود آزار مى بينه هم آزار مى ده و مى خواهد از سر شرمسارى و تنفر شديد نسبت به خود , خود را خلاص كند!
و پى مى برد كه هيچ استثنايى وجود نداره و همه چيز نزديكه ,  همه چيز......
پى می برد كه بعضى چه  پروو ,  و بعضى چه  مهلبون . 
 تو را مى دانم و نمى دانم
تو را مى خوام و نمى خوام
تو هستى و نيستى
تو خوبى و بدى ......
* وقتى با توام دنيا به هيچ كه  هيچ !*



ـ هم چنان كه مى گذرى , به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن .
به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست .
ـ  تنها خداست كه نمى توان در انتظارش بود.در انتظار خدا بودن يعنى در نيافتن اين كه او را هم اكنون در وجود خود دارى.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:50 توسط خورشیدی از اعماق |