کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی!!
سرگیجه،سرگیجه ی بودن !
گیج می فت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب..
سرگیجه،دود،حسین...برقم که نیست با شمع،عجب فضایی..
حس خوبیه ولی مثل همیشه آغشته به غم و ترس.
غم ترس از دست دادن این لحظه ها.
این لحظه ها که می تونم بخونم و لذت ببرم.
می تونم گوش بدم و لذت ببرم.
می تونم بفهمم و لذت ببرم.
می تونم نفهمم و لذت ببرم.
می تونم گریه کنم و لذت ببرم.گریه کنم..
همیشه آرزوی ساعت برناردو داشتم و دارم و خواهم داشت. دلم می خواد زمانو حبس کنم تو خودم. نمی خوام بگذره،برای اینکه نگذره کییو باید ببینم؟!؟!! ....رویا رو!!
می ترسم از این همه لحظه که داره جلوم پرپر می زنه...
من می ترسم پس هستم!
دلم می خواد بخاطر تمام گشنه ها ـ گشنه بمونم.
دلم می خواد بخاطر تمام تشنه ها ـ تشنه بمونم.
دلم می خواد بخاطر تمام مرده ها ـ بمیرم.
ولی انسان، انسان پوک و خودخواه...(همون خود خواهی عریان!)
چگونه می توان در این جهان زیست
و چیزی برای از دست دادن نداشت؟


