تبليغاتX
فریاد من همه گریز از درد بود -
  دوستت دارم
 مثل باران تشنه به طعم نی.
 به بوی خاک و به عیش دی.
              بگذار خوب نگاه ات کنم.....
                            هی دی باردار اردیبهشت،
 

هی دی باردار اردیبهشت!
ببین لب از لمس ولرم تو
تا کجای این زَمْهَریر،
به زِهْدان نی می رسد.
هی پیداترین پاره ی بلور
اضطراب شکستن نور!
من با اجازه ی تو
از ترنم نی خواهم گذشت،
و چلچله در خواب
دی
به دانایی خنیاگران خواهد رسید.

هی عسل نوش آهوی هو
پس کو
کلمات پنهان من و
مزامیر حضرت او، کو؟
                                 /صالحی/



بنده دیروز تفلدم بود.یعنی دقیقا" ۱۱ شب، میشه ۲۱ سال و ۱روزم.. دیگه پیر شدم . من نمی خوام بزرگ شم..
ما می خواستیم به همین مناسبت میمون مراسمی داشته باشیم. واز آنجا که شانس ما بسیار تخمی می باشد بسیار آلت خورده که بدجور درد می کند...
انقدر که می خواستیم در خیابان زار بزنیم...و کاش تموم می شد معلوم نیست چه بر ما برود و مراسم م تا حدی به گند کشیده شد..ولی ما چون پوستمان بسی کلفت است سعی کردیم به روی خودمان نیاوریم و خوش بگذارانیم.
ما به همراه عشقولیمان و خواهر عشقولیمان و دوست جونمان(پپلینو) و عشقولیش در یک جای بسیار گیاهی یک تولد کاملا گیاهی گرفتیم.نه می توانستیم عکس بگیریم نه نینای نینای کنیم نه بخندیم ..چون هم محرمه و هم اونجا بسیار گیاهی بود، که ما نیز هیچ کدوم از اینارو نکردیم!!!!!! و نمی دونم چرا فهمیدن که ما یکم چیزیم، یعنی با بقیه فرق داریم. یعنی یکم منگلیم... نمی دونم چرا!!!

ولی با تمام این تفاسیر من اصلا حس تولد نداشتم. اصلا احساس نکردم که امروز متولد شدم.حتی مثل سال های دیگه نه ناراحت و نه عصبانی.. هیچ حسی نداشتم!
هی با خودم مرور میکردم:امروز تولدمه .امروز تولدمه ... انقدر مسخره ،که به ساعت نگاه می کردم میدیدم که هنوز ۱۲ شب نشده بعد هی تلقین می کردم که....ولی اصلا فاییده نداشت حتی با تمام تلاش عشقولیمان...
 تولد هم مثل بقیه روزهاست. ولی من دوس داشتم یه روز هم که شده با بقیه روزام فرق کنه.حداقل این توهم بم دست بده که این روز ماله منه!!!
ولی نشد که بشه...
با فکر نکردن به همون آلت و تولد درونی ، می تونم بگم که خوش گذشت.و جای شارلوت وآقاشون و گوسی جونم خیلی خالی بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:47 توسط خورشیدی از اعماق |